تبليغاتX
نا اميدي ممنوع است!

نا اميدي ممنوع است!

ام اس از زيبايي هاي وجودم كم نميكنه!

صلي علي محمد شادي خانوم خوش اومد

بيا وسط ..............يووووووووووووووووووووووهو

يكي نيست بهم بگه آخه الاغ جون وقتي ميدوني با تنها كسي كه ميتوني راجع به مسائل اتفاق افتاده حرف بزني فاطمه است چرا زودتر بهش زنگ نزدي؟تف به اون عقل دو سالت.امروز خيلي بهترم.خدايا شكرت.

الان دارم واسه ام پي تري پليرم آهنگ سلكشن ميكنم.يه چرت و پرت هايي دارم ميريزم توش كه وقتي گوش ميدم دم به دقيقه ميزنم آهنگ بعدي.

ياشاااااااااااااااااااااااااااااااسين

راستي امروز يادم افتاد 22 سال و نيمم شده.الان ميتونم عين پيرزنها  از گذشته هاي دور حرف بزنم!!!!!!!!!!!!!!!!

از وقتي پاي كارگرها به خونه ي ما باز شده با بوي انواع سيگارها آشنا شدم.الان يه روز بوي سيگار بهم نميخوره نئشه ميشم!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 8:54 PM  توسط شادي  | 

سلام سلام

به جان خودم اين پست پايينيه قرار نبود بياد توي وبلاگ.اصلا نميدونم چجوري شد كه با اين پست آپديت شد.حالا كه خوندينش ديگه پاكش نميكنم.

اگه بدونين توي اين يك ماه چه خبراااااااااااااااااااا بود.خونه ي محترممون رو يه دل سير باز سازي كرديم.ديگه الان ميتونم به خونمون نگاه كنم.اينقدر چرك شده بود كه خدا ميدونه.البته اصلا راجع به بارون هايي كه روي اثاثيه ي عزيزمون اومد چيزي نمينويسم.ميدونم هيچ آدم عاقلي توي آبان ماه خونش رو بازسازي نميكنه.

يك ماه بي كامپيوتري خيلي ستم بود.

سالگردمون گذشت.ترجيح ميدم از حال و هواي بدم چيزي ننويسم.بايد با همه چيز كنار اومد.

دارم كم كم آماده ميشم تا برگردم به شادي سابق.ميخوام هر كاري كه دلم ميخواد انجام بدم.دوباره يه سري از دوستام رو ريختم دور.البته اونا هيچ تقصيري نداشتن.ولي اگه من رو دوست داشته باشن اين تغيير رو ميپذيرن.

امروز رفتم براي ترم جديد كلاس زبان ثبت نام كردم.اين ترم هر روز بعد از ظهر كلاس دارم.اينطوري خيلي بهتره.شايد بعدش هم بتونم يه كم پياده روي كنم.عاشق خنكاي پاييزم.

و اما خبر مهم:

اينجانب طي آخرين مراجعه به پزشك محترم،مطلع شدم حالم رو به بهبوده.بنابراين حتي اگه شده دشمنان خودم و مسلمين و اسلام رو يكجا به آتش بكشم نميذارم اين روند از حركت بايسته.يه ام آر آي جديد از گردنم دادم كه همه چيز رو مشخص ميكنه.شنبه بايد برم پيش آقاي دكتر.نميدونم اگه بهم بگه اين ام اس لعنتي از تنم رفته بيرون چه احساسي پيدا ميكنم.اگه برعكسش رو بهم بگه چكار ميكنم؟

به جرات ميگم اين دوهفته اخير بدترين و پر استرس ترين روزهاي زندگيم بود.ولي خودم همه چيز رو بايد به دست بگيرم.بايد دوباره با خدا آشتي كنم.بايد منتش رو بكشم.هر چي خدا در حقم خوبي كرده من با ستم جواب دادم.بس كه بنده ي بيخود و آشغالي هستم.

خدايا اينقدر گناهكارم كه گاهي از خجالت نميتونم اسمت رو بيارم.اينقدر گناهكارم كه به خودم اجازه نميدم صداي اذان رو گوش بدم.خدايا دوستت دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 4:41 PM  توسط شادي  | 

سلام سلام

بيش از هر زمان ديگه اي تنهام.ديروز يكي از دوستام بهم اس ام اس زد و گفت ديگه دلش نميخواد باهام تلفني حرف بزنه.و اين رفتارش رو كاملا ميتونم درك كنم.چون در تمام مدت دوستيمون من به خاطر اينكه بتونم ازش  آرامش بگيرم داشتم ازش سو استفاده ميكردم.يعني هر وقت بهش نياز داشتم هر ساعتي از شبانه روز كه بود باهاش تماس ميگرفتم و اون هم هيچ وقت دريغ نميكرد.

آقاي رييس سرش از هميشه شلوغ تر شده و من ديگه نميتونم ازش آرامش بگيرم.

حق تنهايي كوه رفتن رو ندارم پس ديگه از كوه هم نميتونم آرامش بگيرم.

هنوز اول مهرمن شروع نشده.و هيچ وقت هم از دوستان دانشگاهم نتونستم آرامش بگيرم.

بارها سعي كردم مثل گذشته به نوشتن پناه بيارم.ولي نوشتن هم ديگه اونطوري كه بايد ارومم نميكنه.

بايد سعي كنم دوباره اون لذت هاي انفرادي قبل از عيد رو به دست بيارم.نميخوام با يه حمله ي مسخره تموم زندگيم رو از دست بدم.اونيكه بايد تنهام ميذاشت گذاشته.اونيكه از تنهاييم ميتونست سو استفاده كنه كرده.تا حد امكان هم در لجن فرو رفتم.عين آدم هاي شكست خورده دائم خوابم.چند روز شروع كردم به طور سرخورد فلوكسيتين خوردن.ولي اينقدر حالت تهوع گرفتم كه گذاشتمش كنار.يك هفته است آمپول نزدم.اينا زياد خوب نيست.اينا يعني اينكه شادي خداي نكرده داره ميبازه.شادي كه من ساختم هيچ وقت نميبازه.بايد بگردم و دوباره شادي رو پيدا كنم.چند وقت پيش بابك ميگفت حتي نميتوني تصور كني كه دخترا چجوري از وجودت انرژي ميگيرن.حرفش خيلي خوب بود.يعني با وجود اينكه به قرص و خواب پناه ميبرم هنوز هم ميتونم به ديگران انرژي بدم.يعني شادي هنوز زنده است.جمعه به خاطر فلوكسيتين همش حالت تهوع داشتم.يكي از بچه ها پا به پام آروم اومد.خيلي اروم.اينقدر كه خودم رو نميشناختم.برگشتنه هم با يه زمين خوردن مسخره بيشتر از خودم بدم اومد.

خوب ميشم.بايد خوب بشم.

تصميم گرفتم براي يه آدمي كه ممكنه ماه ها و شايد سالهاي بعد به زندگيم وارد بشه نامه بنويسم.ادمي كه حتي نميدونم چه شكليه.حتي نميدونم وقتي صدام ميكنه ممكنه قلبم بلرزه يا نه.آدمي كه نميدونم اينقدر محكم هست كه بتونم بهش تكيه كنم يا نه.ميخوام بعد ها كه وارد زندگيم شد قدرش رو بهتر بدونم.دلم ميخواد به وقتش وارد زندگيم بشه.نميدونم وقتش كي هست.

تنهاييم داره آزارم ميده.ولي بايد سعي كنم از اين تنهايي استفاده كنم.آدم تا وقتي تنها نباشه نميتونه راه كمال رو پيدا كنه.

چقدر جالبه.اصلا الان بغض ندارم.

يه جورايي بايد علاوه بر اينكه حس عشق رو درون خودم ميكشم ولي بايد راهش رو ياد بگيرم كه چجوري به وقتش دوباره بهش پر و بال بدم.مسئوليت سختيه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 8:25 PM  توسط شادي  | 

هزاران هزار بوسه  تقديم به آزاده ي نازنينم

تولدت مبارك خوشگل خانوم چشم عسلي

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

 

 

 

البته ميدونم تو با فلافل بيشتر از كيك حال ميكني

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 2:51 PM  توسط شادي  | 

سلام سلام

اين معلم زبانه رسما داره پرو بال منو ميبنده.جلسه پيش تا اومدم شلوغ بازي در بيارم برگشت بهم گفت:"من نميتونم تو رو كنترل كنم.خودت رو كنترل كن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"

بچه ها همه از تعجب شاخ هاشون دراومده بود.آخه اين ترم هنوز خجالتم نريخته!!!!!فك كنم آخر ترم منو طناب ببنده.

ديروز رفتم دركه تا كفشي كه براي تعمير داده بودم پس بگيرم.دم رودخونه نشسته بودم و  به گذر عمر نگاه ميكردم و البته زباله هايي كه از بالا با سرعت توي آب به پايين ميرفتن و در همين حين داشتم بيسكويت ميخوردم.كه ديدم يك مرد حدودا 50-60 ساله وايستاده بالا داره منو تماشا مي كنه.سرم رو برگردوندم ببينم چكار داره.برگشته بهم ميگه قهوه ميخوري؟!!!!!!!!!!!تو كوه هم اين مرد ها دست از به قهوه دعوت كردن برنميدارن.حالا اگه يه پسر خوب و تحصيلكرده و باخانواده بود  يه چيزي!!!!!

برگشتنه وقتي نزديكاي پايين كوه بودم ديدم يك قيافه آشنا داره مياد بالا.هي نگاش كردم ببينم اين كيه.داشتم فك ميكردم آيا اين خواننده است؟آيا مجري تلويزيونه؟آيا من اين آقا رو توي سوپر ماركت نزديك خونه ديدم؟آيا ..............نه!!!!!!!!!!!!!!!!ايشون استاد الهي قمشه* اي بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!واقعا اين سرعت فكر كردن من ستودني است!!!!!!

صبح ساعت شش و نيم اقاي رييس زنگ زده ميگه برو مسجد دم خونتون و نماز عيد فطر بخون!!!!بهش ميگم آخه پدر جان من خودم هم دلم ميخواد برم ولي اين بالش و لحاف منو بدجوري اسير خودش كرده!!!!

راستي عيدتون مبارك.خوش به حال اونايي كه تموم رمضون رو روزه بودن.چقدر اين عيد بهشون مزه ميده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 1:54 PM  توسط شادي  | 

سلام سلام

تقريبا يك هفته است كه متوجه شديم دختر خاله ي عزيزمان در ماه هفتم بارداري به سر ميبرن!!!!!!!!!!!!!!!اينطوري ميتونم ثابت كنم كه چقدر قفل زبون خاله خانوم محكم تشريف دارن.

 

اقاي رييس تموم عكساي گروه رو دادن به من تا اديت كنم تا حجمش كمتر بشه و در اختيار بچه ها قرار بده.همين طوري كه داشتم توي عكسها چرخ ميزدم يهو عكس دختر آقاي رييس رو با لباس خونه ديدم!!!!!!!يه خرده زدم جلو عكس خانوم اقاي رييس رو سر سفره هفت سين ديدم!!!!!!!!!!بهش زنگ زدم ميگم اين عكسا اينجا بوده.منتظر بودم غيرتي بشه كه ديدم اثري از آثار غيرت مشاهده نشد.فهميدم سي دي ها مال خودش بوده و به من زيادي اعتماد كرده.نميدونه كه اومدم توي اينترنت دارم عكس زن و بچش رو تفسير ميكنم!!!!!!

 

21 مهر با بروبچز صرع و ام اسي قرار ملاقات گذاشتيم.ديروز تولد يكي از همين بچه ها بود كه من يادم رفته بود بهش زنگ بزنم.امروز بهش زنگ زدم براي تبريك.برگشته ميگه ايشالله همون روز جلسه برات عروسي ميگيريم.بهش ميگم خوب زودتر ميگفتي كه لباس عروسم رو آماده كنم.برگشته ميگه تو كه هميشه شيك هستي!!!!!!

 

ترم جديد كلاس زبانمون شروع شده با يك معلم فوق العاده سگ!!!!!!!!از كلاسش كه اومديم بيرون هي اداي حرف زدنش  رو با پارس كردن در مياورديم!!!!!!

 

تب اين كه من برم گواهينامه بگيرم گاهي اينقدر تند ميشه كه مامان خانوم نزديكه با چماغ(چماق؟) منو تا تعليم رانندگي همراهي كنه.ولي گاهي اينقدر يخ ميكنه كه وقتي خودم حرفش رو ميزنم هيشكي به روي مباركش نمياره.

 

چقدر جالبه كه در سن 22 سالگي من حق ندارم در مورد خواستگارام نظر بدم.يعني هنوز در اين سن و سال قبل از اينكه كسي از من نظر خواهي بكنه همشون رو رد ميكنن.تازه الان خوبه كه بهم ميگن كه مثلا كي خواستگاري كرده.قبلا بهم همين رو هم نميگفتن.يعني مثلا كسي كه چند سال پيش اومده با مامان اينا صحبت كرده رو الان بعد از اينكه يارو بچش هم به دنيا اومده بهم ميگن.اين هم آخرين شيوه هاي تربيتي مامان و باباي من.بعدش هم ميگن ما ميترسيديم كه تو يه وقت ازش خوشت بياد!!!!!!!!!!!!!!خدا مادر سيندرلا رو بيامرزه!!!!!!!!!!!!!!

 

تف به معلم پرورشي هاي دوران راهنمايي كه از وقتي گفتن عطر زدن خانوم ها از يه كاري بدتره هنوزم كه هنوزه از عطر زدن متنفرم.

 

پ ن : قربونت برم كه وقتي بهت ميگم تو كه منو دوست نداري بهم ميگي خيلي بيشعوري!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 6:19 PM  توسط شادي  | 

سلام سلام

دو سه ساعته از ضيافت افطاري خونه آقاي رييس برگشتم.اينقدر خانومش مهربون بود كه آخر سر كه ميخواستم ازش خداحافظي كنم يك لحظه تصميم گرفتم لپش رو گاز بگيرم!!!!!!از اونجايي كه آقاي رييس خيلي غيرتي تشريف دارن از تصميم خودم صرفنظر كردم.البته از اولي كه رفتيم خونه آقاي رييس بنده مثل يك الاغ!!!!پاي كامپيوتر نشسته بودم و فرامين اقاي رييس رو اجرا ميكردم.

به جرات ميگم كه خونه ي آقاي رييس 180 درجه با اون چيزي كه فك ميكردم فرق داشت.حتي صورت خانوم اقاي رييس هم همين طور.در اولين فرصت بايد از آقاي رييس بپرسم نظر خانومش راجع به من چي بود.نميدونم چرا اينقدر برام مهمه كه يه نفر وقتي براي اولين بار منو ميبينه چه نظري نسبت بهم پيدا ميكنه.البته با حركاتي كه منو فاطمه ازخودمون دراورديم حتما به نظرش منو فاطمه دو تا ديوانه بيشتر نيستيم.از اول تا اخر مهموني داشتيم موج مكزيكي ميومديم.منم كه هر دقيقه يك انگشت محكم ميكردم تو شكم فاطمه.اون هم اينقدر مانتوم رو از جوانب مختلف ميكشيد كه فك كنم مانتوم كش اومد.خلاصه كه تصميم داشتم جلوي خانوم آقاي رييس يك دختر معقول و موجه جلوه بدم.ولي متاسفانه بلد نيستم فيلم بازي كنم!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 0:51 AM  توسط شادي  | 

سلام سلام

عين يه پرنده سبك و راحتم.مي دونم اگه روي نوك انگشت پام بايستم و پاهام رو به زمين هل بدم ميتونم پرواز كنم.ديشب يك شب احياي فوق العاده داشتم.هيچ آدمي برام وجود خارجي نداشت مگر براي دعا كردن.يه شب فوق العاده بود بين منو خدا.چقدر خوشحالم كه مجبور نبودم حرفاي بي سر و ته سياسي رو توي مجالس شلوغ بشنوم و از درد زانو هيچي از شب احيا نفهمم.ديشب مال خودم بودم.هر وقت دلم ميخواست نماز ميخوندم و هر وقت دلم ميخواست جوشن كبير ميخوندم.ميتونستم راحت به خدا بگم كه چقدر دوسش دارم.

 

فردا تمام بچه هاي گروه خونه ي آقاي رييس افطاري دعوتيم.طبق معمول هنوز نميدونم چي بپوشم!!!!!!!!!!!!!!!!قراره براي اولين بار از نزديك خانوم اقاي رييس رو ببينم.حدس ميزنم كه بايد خيلي شبيه دختر اقاي رييس باشه.

 

ديروز و امروز روزه گرفتم.البته روزه گرفتن من به درد عمه جان نداشته ام ميخوره.تنها مسيري كه در طول روز طي ميكنم بين رختخواب و دستشويي است.نماز هم كه ميخوام بخونم مجبورم خيلي آروم خم و راست بشم كه سرم گيج نره.يكي نيست بگه آخه اسكوووووووووووووول اين چه وضع روزه گرفتنه.

 

خدايا ازت ممنونم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:30 AM  توسط شادي  | 

آقاي "ش" نازنين.هم گروهي عزيزم.واقعا از دست رفتنت برام گرون تموم شد.تو الان راحت تر ميتوني ببيني و حس كني.ميتوني ببيني تو مراسم شب سومت چه حالي پيدا كردم و به نظر تموم بچه ها آدم ضعيفي اومدم.يه حس غريبي بهم ميگه الان داري از انگور و سيب بهشتي ميخوري.دخترت داره از دست ميره.تو كه اينقدر به خدا نزديكي ازش بخواه دلش رو آروم كنه.وقتي بغلش كردم انگار تونستم دل قشنگش رو ببينم.به من و تمام بچه هاي گروه و مخصوصا اقاي رييس كمك كن تا بتونيم با رفتنت كنار بيايم.همه ميگن دلت مثل دريا بود.راست ميگن؟پس منو به خاطر تموم شوخي ها و حرفام ميبخشي.وقتي روي زمين بودي هم ميدونستي كه چقدر برات احترام قائل بودم.چقدر خوشحالم كه آخرين جمله اي كه بهت گفتم هم همين بود:

-         آقاي "ش" خيلي بهتون ارادت دارم.

و ميدونم اينقدر مهربون و پاك هستي كه من رو از دعاي خودت محروم نميكني.توي اولين و آخرين اس ام اسي كه بهت زدم ازت خواستم دعام كني.تو هم در اولين و آخرين اس ام اسي كه بهم زدي برام نوشتي:

- اگر يادتان بود و باران گرفت

دعايي به حال بيابان كنيد

محتاجيم به دعا

 

ديروز تو راه برگشت از ختمت همه بچه ها در به در دنبال عكس و فيلم هاي تو بودن.وقتي با اقاي رييس و دخترش تنها شديم گفتم چقدر خوشحالم كه هيچ عكسي از اقاي "ش" ندارم.ميدونم اگه عكست رو داشتم الان از اين هم ديوونه تر ميشدم.

وقتي داشتيم از كهار برميگشتيم يادته؟يه مسير طولاني رو با هم اومديم پايين.برات از كتاب كوه هاي سفيد گفتم.بهت گفتم نميخوام هيشكي روي مغزم نفوذ داشته باشه.بهت گفتم ميخوام هر جوري هست از اين مملكت فرار كنم.يادته بهم گفتي هر جاي دنيا كه بري آسمون همين رنگه.يادته گفتي تو يه دختر تحصيلكرده هستي و نبايد اينقدر خام حرف بزني.اقاي "ش" عزيزم،با تموم احترامي كه براي جسم و روحت قائلم ولي هر چي ميگذره بيشتر به اين نتيجه ميرسم كه بايد تموم خاطرات خوب و بدم رو توي همين مملكت خاك كنم.

اقاي "ش" يه سري از بچه ها به شدت از رفتنت احساس عذاب وجدان ميكنن.مخصوصا اونايي كه باهات توي يه ماشين بودن.متاسفانه اقاي (م-س) به شدت درد ميكشه.ميگفت شبا از درد جاي شكستگي ها خوابش نميبره.تازه فهميده كه تو از دست رفتي.اوضاع زياد خوب نيست.الان تو از همه راحت تر ميتوني از خدا بخواي كه همه چيز رو مرتب كنه.ازش بخواه به خانوادت صبر بده و اقاي "م-س" هم زودتر حالش خوب بشه.

صوت قرآن خوندن هفته ي قبلت هنوز توي گوشمه.خدا بيامرزدت.به هر كي خبر ميدم كه از بين ماه رفتي ميگه:

-         آقاي "ش" گُل بود.

راست ميگن.عمر كوتاه 44 سالت هم مثل گل بود.

التماس دعا و شفاعت داريم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:36 PM  توسط شادي  | 

سلام سلام

ديشب تا ساعت سه و نيم صبح داشتم انتخاب واحد ميكردم و واحدهايي كه توي اين دو ترم به طور كاملا بهشون .... زدم رو دوباره بر ميداشتم.بعدش يهو هوس كردم روزه بگيرم.بلند شدم واسه خودم خوراك قارچ درست كردم و چايي دم كردم و سفره ي سحري رو مفصل چيدم و تا آخرين نفس خوردم.بعدش تا ساعت 2 بعد از ظهر خوابيدم و بعدش هم بلند شدم به عنوان دعاي ماه رمضان كلي قر دادم.زنگ زدم به اقاي رييس بهش ميگم من امروز روزه گرفتم.طفلي عين اين پدرهايي كه دختر 9 سالشون براي بار اول روزه ميگيرن كلي ذوق كرد و وقتي شاخ هاي مبارك روي سرم سبز شد كه گفت التماس دعا!!!!!!!!!!!!!!!ديگه داشتم از ذوق مي پوكيدم.كلي هم بهم سفارشات لازم رو داد كه اصلا از خونه بيرون نرم و فقط استراحت كنم و خودم رو خنك نگه دارم و..............................................

اينقدر امروز همه تحويلم گرفتن يهو ديدين فردا هم روزه گرفتم.خواهر خانوم و مادر خانوم هنوز مطمئن نيستن كه من كار خوبي ميكنم كه روزه مي گيرم يانه.هي حرفشون رو عوض مي كنن.اين دكتر خاك برسر هم تشريف بردن خارج.تصميم قطعي گرفتم دكترم رو عوض كنم.

دوباره امشب مزاحم تلفني داشتم.برگشته ميگه ميخوام چند دقيقه وقتتون رو بگيرم.منم بهش گفتم چند لحظه گوشي با پدرم صحبت كنين!!!!بعدش يارو گفت مگه ميخوام خواستگاري كنم كه ميگي با پدرت صحبت كنم.بعدش از اون ور صداي خنده ي چند تا دختر اومد.تلفن رو قطع كردم دوباره زنگ زد.منم گوشي رو دادم به بابام.يارو كپ كرد ديگه زنگ نزد.

 

داشتم فك ميكردم چقدر خوبه كه هستي.

خدايا شكرت.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:36 PM  توسط شادي  | 

سلام سلام

خیلی خوبم.اینقدر که اگه همین الان بگن آخرین روز زندگیت هم تموم شد هیچ غصه ای ندارم.ظهر یک انگشتر فوق العاده عزیز هدیه گرفتم.قول دادم همیشه توی انگشتم نگهش دارم.عصر ساعت 3 با گروه رفتیم تپه نورالشهدا.بارون و تگرگ خیلی تند و قشنگی اومد.اینقدر تند بود که ضربه تگرگ به صورتم احساس درد بهم میداد.کوله با خودم نبرده بودم.ظرف غذام رو گذاشتم توی کوله ی اقای رییس.چقدر اونجا راحت میشه خدا رو شکر کرد.برای اولین بار صدا ی گریه ی اقای رییس رو شنیدم.دلم میخواست می مردم و هیچ وقت صدای گریه هاش رو نمی شنیدم.سر خاک شهیدای خاک شده توی تپه نور الشهدا گریه کرد.برادرش رو توی همون عملیاتی از دست داده که تعدادی از اون شهدا درونش به شهادت رسیدن.نتونستم تحمل کنم.رفتم از دور نگاهش کردم.منم باهاش گریه کردم.

برای اولین بار توی کوه مجبور شدم از هد لامپ استفاده کنم.چیز جالبی بود.

خوبم.خوبم.خوبم.خوبم.خوبم.خوبم.خوبم................

خدایا دوست دارم.خدایا خیلی برام عزیزی.خدایا بهم کمک کن.خدایا منو به راه راست هدایت کن.خدایا بهم قدرت بده از پس امتحانای سختت بربیام.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 0:35 AM  توسط شادي  | 

سلام سلام

خیلی خوبم.اینقدر که اگه همین الان بگن آخرین روز زندگیت هم تموم شد هیچ غصه ای ندارم.ظهر یک انگشتر فوق العاده عزیز هدیه گرفتم.قول دادم همیشه توی انگشتم نگهش دارم.عصر ساعت 3 با گروه رفتیم تپه نورالشهدا.بارون و تگرگ خیلی تند و قشنگی اومد.اینقدر تند بود که ضربه تگرگ به صورتم احساس درد بهم میداد.کوله با خودم نبرده بودم.ظرف غذام رو گذاشتم توی کوله ی اقای رییس.چقدر اونجا راحت میشه خدا رو شکر کرد.برای اولین بار صدا ی گریه ی اقای رییس رو شنیدم.دلم میخواست می مردم و هیچ وقت صدای گریه هاش رو نمی شنیدم.سر خاک شهیدای خاک شده توی تپه نور الشهدا گریه کرد.برادرش رو توی همون عملیاتی از دست داده که تعدادی از اون شهدا درونش به شهادت رسیدن.نتونستم تحمل کنم.رفتم از دور نگاهش کردم.منم باهاش گریه کردم.

برای اولین بار توی کوه مجبور شدم از هد لامپ استفاده کنم.چیز جالبی بود.

خوبم.خوبم.خوبم.خوبم.خوبم.خوبم.خوبم................

خدایا دوست دارم.خدایا خیلی برام عزیزی.خدایا بهم کمک کن.خدایا منو به راه راست هدایت کن.خدایا بهم قدرت بده از پس امتحانای سختت بربیام.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 0:34 AM  توسط شادي  | 

سلام سلام

اول از همه ميخوام از كامنت پست قبليم كه توسط اقاي مجيد نوشته شده تشكر كنم.دقيقا نميدونم براي كدوم كلمه ي اون بايد تشكر كنم.فقط ميدونم يه خرده حال و هوام رو عوض كرد.

توي دو سه روز اخير دو تا كتاب خوندم.مجنون*ليلي از ابرا*هيم نبو*ي و روي ماه خداوند را ببوس از مصطفي مستو*ر.

راجع به مجنون* ليلي چيزي نميتونم بگم.چون تا آخرين صفحش يه اضطراب عجيب داشتم.از كتاب هايي كه به صورت نامه هستن خيلي خوشم مياد.اينم تمامش نامه بود.كتاب بابالنگ دراز جين وبستر رو هم به همين خاطر خيلي دوست دارم.

روي ماه خداوند را ببوس دغدغه ي اين چند وقت منه.شك به تموم چيزاهايي كه با پوست و خونم عجين شدن.ولي نتونست جواب سوالام رو بده.

بايد زودتر از اين خمودگي در بيام.

راستي حلول ماه مبارك رمضان رو به همتون تبريك ميگم.متاسفانه مدتهاست نميتونم روزه بگيرم و حس قدرت گرفتن دم افطار رو خيلي وقته از دست دادم.

دارم فك ميكنم كتاب بعدي كه ميخوام شروع كنم چي ممكنه باشه.شايد شفاي زندگي باشه كه اقاي ناصر براي تولدم هديه داده.شايد هم دوباره به چشمام استراحت بدم.

ريپورت ام آر آي رو دائم نگاه ميكنم شايد چيز جديدي ازش بفهمم.

خدا گاهي خودش براي نماز صبح بيدارم ميكنه.چادر سفيد گلدارم رو روي سرم ميندازه.و تا لحظه اي كه نمازم تموم بشه كنار سجاده ي سبزم ميشينه.

خدا ميدونه حاضرم هر كاري بكنم و هر امتحاني پس بدم ولي حتي يك لحظه از توي بغلش بيرون نيام.

خدا تنهايي هام رو درك ميكنه.برام فرشته مي فرسته.ولي من اونا رو به خاطر توقعات بيجام ميرنجونم.

پ ن 1 :ازم ناراحتي.ازت ناراحتم.ولي بهت بازم گفتم كه دوستت دارم

پ ن 2 :هيچ پسري(از نوع عشق) تو زندگيم وجود نداره.فك كنين گاهي براي يه ادم خيالي مينويسم.

پ ن 3:ميخوام برم به طور جدي با پدر و مادرم صحبت كنم.ميخوام هر چي سرمايه قراره برام بذارن  رو همين الان صرف فرستادنم به آلمان (يا هر قبرستون ديگه)  بكنن.حداقل يه مدت كوتاه.دارم ديوونه ميشم.اين شادي الان رو اصلا نميشناسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 0:47 AM  توسط شادي  | 

سلام سلام

1-     لعنت به اين بلاگفا كه هر چي مطلب مينويسم و پست ميكنم ميخوردش و يه نوشابه هم روش.

2-     يه روز خوبم و يه روز بد.يه روز اينقدر گريه و هق هق ميكنم كه تا شب مجبورم به همه دروغ بگم كه پف چشمام مال سرماخوردگيه و يه روز اينقدر خوشحالم كه حتي خدا رو فراموش ميكنم.

3-     دلم ميخواست چيزايي كه بين منو تو ميگذره رو بنويسم.دلم ميخواست اينجا رو بخوني.دلم ميخواست اينجا رو پر كنم از خاطره.هميشه باش

4-     چند روز پيش رفتيم كنسرت همايون شجريان.هم خيلي خوب بود چون احساس ميكردم اگه يه خورده دستم درازتر بود ميتونستم لپش رو بكشم.هم بد بود چون هيچ كدوم از آهنگ هايي كه آرزوش رو داشتم به طور زنده گوش بدم رو نخوند.

5-     احساس يه آدم كراكي رو دارم.بد جوري توي خلا سفر ميكنم.

6-     گفتم خيلي تنهام.گفتي هميشه فك كن اول خدا رو داري و بعدش من رو.

7-     من ميدونم هميشه جاي بوسم پشت دستت مي مونه.

8-     به تو فك نميكنم.برام مهم نيست موندي يا ميري.جدايي سرنوشتمون داره يكساله ميشه.

9-     دلم پره.اينقدر كه هر كيو ميبينم دلم ميخواد يك جمله از دردهام رو بهش بگم.

10-در اندرون من خسته دل ندانم كيست/كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست

11- دلم ميخواد يك كفش راحت بپوشم و وقتي هوا تاريكه برم توي كوچه پس كوچه ها قدم بزنم و داد بزنم.

12- مدتهاست قلبم درد ميكنه.شايد بدونم چرا.ولي ديگه با هيشكي حتي نميتونم درد دل كنم.براي درد دل كردن از همه طرد شدم.بايد دهنم رو ببندم و گريه كنم و بالش رو گاز بگيرم كه صداي كسي رو آزار نده.

13- يكي دو هفته پيش ام آر آي گرفتم.دكترم رفته خارج هنوز به هيچ دكتر ديگه اي هم نشونش ندادم.ولي از چيزايي كه نوشته مشخصه هنوز خوب نشدم.پلاك هاي مغزي سر جاشون هست.و من همچنان بايد تنها بمونم

14-خنده هاي الكي و تصنعيم داره تابلوتر از هميشه ميشه.

15-بهت گفتم 22 سال دير پيدات كردم.گفتي حتما صلاح اين بوده.نميتونم صلاح و عدالت و هيچ چيزي از خدا رو درك كنم.تو بهم بفهمون.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 11:26 PM  توسط شادي  | 

سلام سلام

دو شب پيش فاطمه با يك تير خلاص منو از خوشحالي و خوشبختي كشت.ازش پرسيدم سر عقد يادت بود كسي رو دعا كني؟گفت آره.سه نفر رو دعا كردم.ازش با شوخي پرسيدم منم جزو اون سه نفر بودم؟گفت دقيقا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ديگه خوشبختي بالاتر از اين كه يه نفر توي استرس عروسيش ياد آدم باشه؟ولي فرقي در اصل ماجرا نميكنه فاطمه جان.من به هيچ عنوان تو رو نميگيرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دوشنبه رفتم سينما.دو تا فيلم ديدم كه يكيش از فرط دست سوم بودن حال همه رو بهم زد(اولين*يكشنبه).ولي اون يكيش بد نبود.اسمش معجزه در ميلا*ن بود.طبق معمول پير مرد قصه ي ما حضوري فعال در عرصه ي سينما داشت.يه پسره كه داشت باهاش بحث داغ سينمايي ميكرد يهو ديد من از سالن اومدم بيرون و يعد از سلام عليك كردن با پيرمرده رفتم سه تا صندلي اون ور تر از پير مرده نشستم.پسره كه اونوره پيرمرده نشسته بود با هر كلكي بود خودش رو رسوند به صندلي بغل دست من.و به طور مشخص تصميم گرفته بود منو به ليست دوست دختراش اضافه كنه.شروع كرد راجع به فيلم ها صحبت كردن منم عين بز بدون اينكه بهش نگاه كنم سر تكون ميدادم.تموم اين ضايع بازيهاي پسره ادامه داشت تا لحظه اي كه فيلم تموم شد و من با تموم سرعت از سينما زدم بيرون.از آدمهايي كه خودشون رو تحميل ميكنن متنفرم.

امشب دختر خاله بلژ*يكي اينا خونمون دعوت دارن.هر كاري كردم كه يه روزي دعوتشون كنن كه من خونه نباشم مامان خانوم قبول نكرد.واقعا مگه من چه گناهي كردم كه مجبورم اين موجود رو تحمل كنم؟تازه برق خونه ي ما معمولا شبا ميره.به همين خاطر مامانم قصد داشت مهموني رو بندازه واسه جمعه ظهر.كه وقتي ديد من از اينكه جمعه كوه هستم و كلي به خاطر اين مسئله ذوق زده ام مهموني رو انداخت امشب!!!!!!!!!!!!لذت ميبرم وقتي ميبينم مامانم اينقدر به فكر منه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!حالا همه ي اين حرفا به كنار.امشب چي بپوشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جمعه رفتيم دار*آباد.مثل دفعه ي قبل اين قله طلسم شده بود.پسر آقاي رييس حالش بهم خورد و برگشتيم پايين.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1:56 PM  توسط شادي  | 

به لطف بلاگفاي عزيز نشد اين پست رو به موقع بذارم توي وبلاگم.با يك هفته تاخير:

 

سلام سلام

تقريبا يك ساعته از عروسي فاطمه رسيدم خونه.همه چير خوب بود.همه چيز دقيقا همون جوري بود كه بايد باشه.عروس از اون چيزي كه هر كسي تصور ميكرد زيبا تر شده بود.جالبي قضيه اينجا بود كه پدرو مادرش بدون اينكه منو ديده باشن منو مي شناختن.وقتي رسيدم رفتم طبقه بالا كه هم لباس عوض كنم و هم اتاق عقد رو ببينم.ديدم يه اقايي كه از قيافه با فاطمه مو نميزد اونجا ايستاده.فهميدم باباشه.يه خانوم خيلي خوشگل هم پيشش وايستاده بود كه فهميدم مامانشه.خوب حدس اينا خيلي سخت نبود.لحظه اي كفم بريد كه مامان فاطمه اومدن جلو و پرسيدن شادي خانوم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!من رسما كم اوردن خودم رو اعلام ميكنم.هر چي فك مي كنم به نتيجه نميرسم كه چجوري لو رفتم!!!!!!!!!!!!يكي از بچه هاي گروه هم اومده بود.وگرنه همش داشتم غصه ميخوردم الان با كي حرف بزنم.يكي از دوستاي فاطمه كه اكثر مراسم پيش منو اون خانومه بود آخرين لحظه اي كه خواستيم خداحافظي كنم پرسيد اسم شما چي بود؟؟!!!!!!!!!!!بهش گفتم من شادي هستم.گفت من فك ميكردم شما يه قيافه ي ديگه باشين!!!!!!!!!!!!

يه رسم جالبي كه كلي منو سورپرايز كرد اين بود كه عروس بايد ظرف شيريني رو براي تموم مهمونا ميگردوند.خيلي كار جالبي بود.من حتما تو عروسيم اينكارو ميكنم.

خيلي عالي بود.دستت درد نكنه فطمه خوشگله.اينقدر امشب زيبا شده بودي كه از اين به بعد به جز فاطمه خوشگله چيز ديگه اي صدات نميكنم.حتي جلوي اقاي رييس!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1:54 PM  توسط شادي  | 

سلام سلام

مگه ميشه حرف عروسي باشه و اين وبلاگ به روز نشه؟اون هم عروسي فاطمه!!!!!!!!!!(هر چقدر علامت تعجب بذارم بازم كمه.ولي چند تا ديگه علامت تعجب ميذارم كه زير دين نباشم:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)اينقدر ذوق زده ام كه خوابم نميبره.الان ساعت 4 و ده دقيقه است.45 دقيقه ديگه بايد برم كم كم آماده بشم و برم دانشگاه.هر چي فك ميكنم نميتونم فاطمه رو تو لباس عروسي تجسم كنم.طفلي پاي تلفن سه ساعت داشت مدل لباسش رو برام توضيح ميداد منم عين بز هي اوهوم اهوم ميكردم كه مثلا فهميدم چي گفته.ولي عمرا اگه فهميده باشم.تنها چيزي كه از فاطمه الان جلوي نظرمه يه روز جمعه است كه با ده دقيقه تاخير يه دختر با چادر ملي و روسري سفيد قرمز تو تجريش اومد جلوم و ازم پرسيد:شادي؟بعدش بهم گفت از روي كفش تيم برلني كه پام بوده منو شناخته.و فك ميكرده لاغر تر از اين حرفا هستم.(در پرانتز عرض كنم اقاي رييس امروز پاي تلفن وقتي ميخواست نهايت لطفش رو به من نشون بده،با اينكه ميدونست الان نزديك به 8 كيلو لاغر شدم برگشت بهم گفت مراقب خودت باش توپولي!!!!!!!!!!)ملت چه گير سه پيچي دادن به اين ده كيلو اضافه وزن من.كم كم دارم قانع ميشم رژيم بگيرم.خلاااااااااااااااااااااااااااااصه.ميخوام حدس بزنم آرايش صورتش چه رنگي خواهد بود.چشماش سبز عسليه.ولي واقعا نميدونم چه رنگ ارايشي بهش مياد.ولي فك كنم از اون عروس ها باشه كه از بغل دست شوهرش تكون نميخوره.لحظه ي عقد كردنش هم ممكنه فقط به كفش دو پوش و سه پوش فك كنه و اينكه از اين به بعد ميتونه توي برنامه هاي كوه شبماني هم داشته باشه(اگه من بودم فقط به همين مسئله ي مهم شبماني فك ميكردم).اگه بفهمم ماجراي عروسيش سركاري بوده خودم ميخورمش.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 4:30 AM  توسط شادي  | 

باید فراموشت کنم،چندیست تمرین می کنم
من می توانم می شود،آرام تلقین می کنم

 

از "يه دوست" بابت گذاشتن اين بيت براي پست قبليم خيلي ممنونم.

هيچ بن بستي وجود نداره.دارم سعي ميكنم يا يك راهي پيدا كنم يا يك راه بسازم.دلم ميخواست به يه چيزايي اعتقاد نداشتم و الان مست ميكردم و فقط مي نوشتم.ولي نه اينجا.خيلي هاتون هيچ وقت منو از نزديك نديدين.اين هم يك نكته ي مثبته و هم يك نكته منفي.چند تا از شما هم منو ديدين.اين فقط يك نكته ي منفيه.

من حالم خوبه.راه ميرم.نفس ميكشم.ميتونم ببينم.ميتونم غذا بخورم.فقط گاهي پهلوي چپم تير مي كشه.

از سال 82 دارم وبلاگ نويسي ميكنم و هميشه از اين لوس بازياي تعطيلي وبلاگ بدم ميومده.به خاطر همين بود كه ميترسيدم با گذاشتن اين پست همين معنا برداشت بشه.پس من در سلامت عقل همين جا اعلام ميكنم كه شادي نشاطي تا ابد نا اميدي ممنوع است را فرياد خواهد زد و ننوشتن توي اين وبلاگ به هيچ عنوان به معناي تعطيلي نيست.فقط بهتره با ننوشتن يه سري از چيزها از بروز  فتنه جلوگيري كنم.و ميدونم اگه يه جمله ديگه اضافه تر بنويسم ممكنه دوباره شروع كنم به نوشتن مطلب صفرم.

راستي سلام سلام؛

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 12:8 PM  توسط شادي  | 

سلام سلام

تعطيلات بعد از امتحانا وقتي مزه ميده كه آدم امتحاناش رو خوب داده باشه.به من كه اصلا مزه نداد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ديروز سر امتحان فقط 5 نفر سر كلاس بوديم.متاسفانه يكي از فاميلهاي دور ما با من هم دانشگاهي و توي اين درس همكلاسي بود.اين دختره عنر عنر بدو بدو اومد نشست بغل دست من كه مثلا از دست من تقلب كنه.خواستم بهش بگم اسكول جان تو اصلا روي هم رفته نيم ساعت منو سر اين كلاسه ديدي؟آخه قيافه ي من خيلي غلط اندازه.همه فك ميكنن همينطوري كه نشستم دارم توي ذهنم انتگرال سه گانه حل ميكنم!!!!!!

امروز خاله جون زنگ زده به مامانم ميگه شادي از دست من ناراحته؟مامانم ميگه نه چطور؟ميگه اخه از وقته "دختر خاله جان" اومده يه زنگ نزده حالش رو بپرسه.به جان خودم اينو كه گفت از فرق سر تا نوك پا از خجالت سرخ شدم.ديدم راست ميگه.هر جوري بود مهموني دختر خاله بلژيكي رو پيچوندم ولي خداييش زنگ نزدنم به اين يكي بي قصد و غرض بود.هر چند با نرفتن به خونه ي دختر خاله بلژيكي از بيف استراگانف خاله جان محروم ماندم ولي بازم مي ارزيد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 2:11 PM  توسط شادي  | 

سلام

دوازدهم و سيزدهم تولد دو تا از دوستاي خيلي خوب اينترنتي من هست.

فينگيل بانوووووووووووووووووووو

و

بانوووووووووووووووووووووي مصمم 

 

تولدتون مبارک

اميدوارم هميشه شاد و خوشبخت در كنار همسرهاتون زندگي كنين.

اين كيكي هم که سفارش داده بودم رو طاقت نياوردم يه تيكه ازش  خوردم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 4:0 PM  توسط شادي  |